تبليغاتX
Stalag Seventeen| استالاگ هفده
استالاگ هفده , کوبریک, سینما

جان لنون

تصور کن

 

تصور کن بهشتی وجود ندارد

اگه سعی کنی می شود آسان

جهنمی زیر پایمان نیست

بالای سرمان فقط آسمان

تصور کن همه ی مردم

برای امروز زندگی می کنند

 

تصور کن کشوری وجود ندارد

اگر سعی کنی سخت نخواهد بود

چیزی برای کشتن و مردن نیست

هیچ دین و مذهبی هم وجود ندارد

تصور کن همه ی مردم

زندگی صلح آمیزی دارند

 

تصور کن هیچ مالکیتی نیست

تعجب می کنم اگر بتوانی

نیازی به حرص یا گرسنگی نیست

در یک برادری انسانی

تصور کن همه ی مردم

جهان را بین خود تقسیم کنند

 

شاید فکر کنی من یک خیالبافم

اما فقط من یک نفر نیستم

امیدوارم یک روز به ما ملحق شوی

تا همه ی جهان یکی شود

 

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط نصیر بدری  | 

                                                                                                                                                                                                                            بزرگمهر شرف الدین در یکی از گزارش ویژه های یکی از شماره های چلچراغ به مسئله ی جالبی اشاره کرده بود که هنوز که هنوز است در ذهن من ماندگار شده و بعضی وقتها و بیشتر وقتها از آن پایین های مغزم غل غل می کند و می اید بالا. مسئله ی مذکور به این اشاره داشت که آقا ما ایرانی ها علاقه ی وافر و شایعی به آرشیو سازی داریم و از جان مرغ تا شیر آدمیزاد ! را آرشیو می کنیم و طبقه بندی می کنیم و کاری هم نداریم که اصلا به کارمان هم می اید یا نه؟ یادم است سالها پیش (سه – چهار پیش) شدیدا به دنبال فیلم غلاف تمام فلزی کوبریک بودم البته تلویزیون یک بار آن را گذاشته بود. من شاید شش ماه یا بیشتر دنبال این فیلم بودم و خراب این فیلم بودم و دست ه دامان هر کس و ناکسی شده بودم که ولو یک ساعت بدهد من آن را ببینم. بالاخره پس از مدتی در مشهد آن را گیر آوردم. ولی بعد از خرید آن دلم نمی آمد آن را تماشا کنم.چون با خون دل به دستش آورده بودم.موارد بیشمار دیگری هم هست که خب کپیه و نمونه ی برابر اصل همین مورد اخیر هستند و تکرار مکررات.

مسئله ی مهم در اینجا این است که این علاقه فقط در ما ایرانیان مشاهده می شود یا در خارجه هم شیوع دارد؟ چرا ما می آییم یک چیزی را می خریم ولی به درستی آن را مصرف نمی کنیم؟ کتابهای نا خوانده ی من که در قفسه ی کتابخانه ی من خاک می خورند اگر از کتابهای خوانده ام بیشتر نباشد از آنها کمتر نیستند.وقتی به موارد دم دست تر هم نگاه می کنم می بینم که همین طور است. در خارجه نمی روند چهل کیلو میوه و سبزی و مایحتاج روزانه را بار وانت کنند , بیاورند خانه که اهل و عیال برای سه ماه مصرفشان کنند. ولی ما علاقه داریم که یخچال و فریزرمان (ما برای ریفرجریدر معادل عالی و مناسب یخچال را ساخته ایم که البته در گذشته هم این واژه کاربرد داشته ولی برای فریزر نه) را مملو از مواد غذایی کنیم. یک بار می خواستم به سبک آن ور آب دانه ای سیب بخرم و مثلا دو دانه سیب از سر کوچه مان ابتیاع کنم , میوه فروش با ما رودربایستی داشت وگر نه فکر می کرد دیوانه ای چیزی هستم.

این نمونه ها همه اش تجمع ضدین است (خب برای کنکور ک . ب . ک خیلی معارف خوانده بودم . خب شاید یک کم در اینده تحقیق کردم و در موردش نوشتم. امروز بعد از ظهر ایران مقابل پین بازی داشت که در همان نیمه ی اول و توسط یک بازیکن چینی که فقط پنج بازی ملی داشت موفق شد که دو گل به ایران بزند. دو تا گل خیط (خیت) که روی یکی اش رودباریان صد در صد مقصر بود و روی ضربه ی ایستگاهی گل خود. روی گل دوم هم هر چهار مدافع ایران جا ماندند و گل دوم هم به همین ترتیب زده شد. اصلا تا دقیقه ی بیست و پنج , سی اصلا ایران حمله نمی کرد. در کل بازی کریمی و عنایتی گم بودند. در اواخر نیمه ی اول یک خطا روی بازیکنان ایران در پشت محوطه ی جریمه انجام شد که فریدون زندی با ظربه ی پای چپش به زیبایی آن را گل کرد. در نیمه ی دوم هم دوتیم پایاپای بازی می کردند که روی یک سانتر جواد نکونام صاحب موقعیت شد و با ضربه ی سر بازی را به مساوی کشاند.حالا ایران باید مالزی را با گل آوراژ بالا ببرد تا بتواند سر گروه شود. بازی ایران و مالزی روز چهارشنبه انجام می شود.

                                                                                                                                                                                                                           

+ نوشته شده در  بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط نصیر بدری  | 

کنکورکاردانی به کارشناسی را دو روز پیش روز جمعه دادم و تمام شد. مکان کنکور دانشکده ی اقتصاد دانشگاه فردوسی مشهد بود .چهار شنبه با مولی قرار گذاشتم که برای کنکور روز جمعه که می آییم مشهد برویم جایی و بخوانیم آن آخرین روزنه های امیدی که ممکن بود در کنکور بیاید. چهارشنبه بعدازظهر از شانس من بازی ایران –ازبکستان هم بود که خب من از مولی خواستم که بازی را و نتیجه ی آن را به من اس .ام .اس کند.رسیدم مشهد و مولی گفت که از اداره ی اسکان برای دو شب اسکان در یک مدرسه حول و حوش حرم معرفی نامه گرفته است. کجا؟ کوچه ی خاکی –کوچه ی خامنه ای – مدرسه ی شهید بلورچی .

مولی و من بعد از ترمینال رفتیم دانشگاه فردوسی و کارتهامان را گرفتیم.آزمون صبح جمعه بود. بعد با رضا قرار گذاشتیم .کجا؟راهنمایی.مولی ریش پروفسوری گذاشته بود . رضا هم. من هم سبیل خالی.آن شب آنقدر هله هوله و چرت و پرت خوردیم که نمی دانم چطور زنده ماندیم. شیرموز , آب انار , بستنی , سمبوسه, دلستر توت فرنگی و ... . من و مولی شب زودتر رفتیم که برسیم به مدرسه.رضا خانه اش مشهد است. مدرسه را پیدا کردیم .هر اتاق محل اسکان هفت نفر بود.از این بچه دبیرستانی ها هم آنجا زیاد بود.دم سرایدار را دیدیم و لطف کرد برای ما جایی در نمازخانه در نظر گرفت که فقط دو نفر در آنجا ساکن بودند.آن شب ساعت نزدیک دوازده بود که کپیدیم.فردا صبحش که پنج شنبه بود ساعت هشت و نیم از خواب بلند شدیم و تا ظهر خواندیم. ساعت دوازده اینا بود که با مولیرفتیم حرم برای دوپینگ معنوی. ساعت دو شد که رفتیم نزدیک سینما هویزه . آن شب می خواستیم خوش بگذرانیم . غذایی در پیتزا زیتون . اغذیه فروشی مورد علاقه ی من.

خوردیم. ساعت سه رفتیم فیلم روز سوم را دیدیم .من ساعت پنج رفتم برای کاری و قرار شد ساعت هفت برگردیم که برویم رئیس کیمیایی را هم ببینیم که یک وقت به گوش استاد نرسد که من و مولیآمده ایم مشهد و به دیدن فیلمش نرفته ایم.ساعت یک ربع به هفت بود که آمدم و دم در سینما منتظر ایستادم. کار مزخرفی است انتظار که همه تجربه اش کرده اند.ساعت هفت به رضا اس .ام .اس زدم که باب چرا نمی آیی؟ آن وقت کره خر به من اس .ام .اس زد که من و دوستم(یعنی دوستش ابوالفضل) تقی آباد منتظرتان هستیم. خیلی فحشش دادم و از خیر رئیس و کیمیایی گذشتم و گفتم به جهنم که کیمیایی ناراحت شود! دوست رضا هم پسر خوبی بود.اصلا همه ی دوست های او خوبند. ولی خودش نه.خلاصه آن شب من رفتم خانه ی محترم خانم که فردا صبحش سر وقت از خواب بیدار شوم.چون موبایل های من و مولی هر دو شارژش تمام شده بود و صبح معلوم نبود که چه بشود.عطای خانه ی مدرسه ای کذایی را به لقایش بخشیدیم و از هم جدا شدیم تا فردا صبح.فردا صبح رفتم دانشگاه فردوسی و یک ساعت قبل از کنکور در محل حاضر بودم. ابرام و رامین و بچه های حرفه و .... را دیدم. حالا که فکر می کنم همه ی بچه ها حرفه بودند.از بچه های تربت جام هم آقای عسکری و عظیمی بودند.

مکانی که من در آنجا امتحان دادم یک کلاس بود به اسم کلاس سه.نکته ی جالب اینکه مراقب ها همه زن بودند و چه قدر من و مولی و رضا می خواستیم که در کلاس شش امتحان بدهیم , ولی آن وقت احتمالا نمره و درصد درست درمانی نمی آوردیم , یعنی فکر می کنم هیچ کدام از افراد آن کلاس هم موفق نشده باشند به سئوالات درست و حسابی پاسخ بدهند.چون مراقب آن کلاس به چشم آبجی ای دو سه تا سرو گردن از بقیه ی مراقب ها باحال تر و جوان تر و اینا بود.کنکور صد و سی و پنج دقیقه به طول انجامید . شصت سئوال عمومی (معارف , ادبیات و زبان عمومی) و شصت تا هم تخصصی (وکبیولری , گرامر , تیچینگ , تستینگ و زبان شناسی) . نمی دانم نتیجه اش چه بشود. بعد از کنکور هر کی رفت سی خودش و از هم خداحافظی کردیم و من هم ظهر می خواسم بروم خانه ی آقای قاسم زاده که یه دفعه شهرام را دیدم. خواستم بروم خانه اش که خوردیم به پیسی و کلید ها را داداشش برده بود تربت.

 ظهر رفتم خانه ی آقای قاسم زاده و از قاسم آباد نیامده بود. بعد از ظهر رفتم که رضا را ببینم و موبایلم را شارژ کنم. به قول رضا از هر هزار تا موبایل یکی اش موتورولا هست و شارژرش گیر نمی آید. رفتم مغازه ی یک وسایل جانبی موبایل فروشی (خاک بر سر زبان فارسی بکنند.) با کلی گریه زاری طرف راضی شد که یک شارژر را از پکش خارج کند و یه یک ساعتی موبایلم را شارژ کند.برگشتم خانه ی آقای قاسم زاده  که برگشتهه بود و قرار شد که برویم خانه ی مجیدشان که دایی زنش و یه قوم و خویش دورش از سیرجان آمده بودند آنجا. آنجا جگر خوردیم و پای من با چایی که سوگند دختر کوچک همان قوم و خویش دور روی پای من ریخت سوخت.ولی چای سوختگیش جدی نیست .زود خوب شد.به پایم مربا زدند.نمی دانستم خوب می کند سوختگی را خوب می کند. وحید خیلی تپل شده بود . سعید هم از تبریز برنگشته بود .شماره اش را گرفتم و کلی اذیتش کردم و تا الآن باید بهش گفته باشند که من بودم. شنبه صبح برگتم تربت جام.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط نصیر بدری  | 

مطالب قدیمی‌تر