تبليغاتX
استالاگ هفده | Stalag Seventeen
11:40 بعد از ظهر| ششم اردیبهشت 1387
انجیل به روایت سنت پازولینی

انجیل به روایت متی (پیر پائولو پازولینی - 1964) از دسته فیلم‌های پر دیالوگ است و اگر یک دیالوگ در طول تماشای فیلم از دست رفت ، باید دوبار فیلم را از اول نگاه کرد. (چی! دکمه‌های پاز و بکوارد اختراع شده‌اند؟)فیلم با طول تقریبا دو ساعت از بهترین و سرراست‌ترین روایت‌های زندگی حضرت مسیح (ع) در سینما به شمار می‌آید.


  انریکه ایرازوکی به نقش عیسی مسیح (ع)

فیلم تمامی ابزار ساخت یک درام بر پایه زندگی مسیح را در اختیار دارد که به اجمال به هر مورد اشاره می‌کنم.

استفاده از نابازیگران:
پازولینی با استفاده از نابازیگران با یک تیر سه نشان می‌زند:

1. شمایل عیسی را در هم نمی‌شکند.تجربه‌ای که گیبسن هم در فیلمش تکرار کرد. اصولا در فیلم‌های تاریخی استفاده از بازیگران سرشناس سینما فیلم را به ورطه شکست می‌کشاند.
2. خرج فیلم را پایین می‌آورد و می‌تواند پول استخدام چند بازیگر اسمی و سرشناس را در جای دیگر و به درستی هزینه کند.
3. از تصنع جلوگیری می‌کند.وقتی نابازیگران به ایفای فیلم می‌پردازند چون آنچنان با تکنیک‌های بازیگری (مثلا متداکتینگ) آشنا نیستند ،بازی‌‌هایشان در نقش قدیسان و حواریون و ..... مقبول تر از وقتی است که مثلا ویلم دافو نقش مسیح را در آخرین وسوسه مسیح ایفا کرده است..
انریکه ایرازوکی دانشجوی اقتصاد بوده است و بقیه بازیگران به جز یک مورد رانندگان کامیون و دهقانان منطقه فیلم‌برداری بوده‌اند.آن یک مورد هم ناتالیا گینزبرگ است که نقش مریم از بیت‌عنیا را ایفا می‌کند.

فیلم‌برداری: سیاه و سفید است و بی‌تکلف.دوربین اذیت نمی‌کند.افکت‌های تصویری خلاصه شده‌اند در دیزالو و فید و زوم، همین.برای فهمیدن بهتر مطلب نگاه کنید به صحنه‌ای که عیسی مشغول موعظه است. دوربین به نرمی عقب میَ‌کشد و سپس فیداوت می‌شود ،باز فیداین و بعد دوباره زوم‌بک و .....کلوس‌آپ (و نه کلوزآپ) و نماهای طولانی به فیلم حالتی مستند-داستانی-تاریخی داده است که خب در خدمت فضایی که تعریف می‌شود هم هست.

موسیقی: آهنگ‌های موتسارت و باخ در بافت فیلم تنیده شده‌اند و با فضای معنوی و قربانی شدن مسیح قرابت دارند.استفاده از موسیقی در این فیلم کمی شبیه استفاده جارموش از موسیقی است که خب البته برعکسش درست است.یعنی موسیقی پخش می‌شود و خیلی آرام و بدون سروصدا از فضای فیلم بیرون می‌رود و در عین حال زننده هم نیست.

جلوه‌های ویژه: یک مورد داریم.آن‌هم صحنه‌ای که مسیح بر‌ آب قدم می‌زند و به پترس می‌گوید چرا شک کرده است که نمی‌تواند این کار را لنجام دهد.اصولا در فیلم‌های مربوط به پیامبران جلوه‌های ویژه کارکرد عکس دارند و باعث صفرا فزودن می‌شوند.در این مورد در فیلم هم خب چاره‌ای نبوده .

گریم: گریم بی گریم.پازولینی به خوبی به بلایی که گریم بر سر یک فیلم سیاه و سفید می‌آورد آگاه بوده است و از آن پرهیز نموده است.داستان فیلمی را که مسیحش را به خاطر زیر بغل‌های اصلاح شده مسخره می کردند (به نظرم بزرگترین داستان روی زمین) را شنیده‌اید؟

کارگردانی: حرف ندارد.خب علاوه بر موارد بالا که هرکدام ایده‌های پازولینی را پشت سر خود داشته‌اند می‌توان به مسائل دیگری مانند زمان مناسب (دوساعت) برای یک فیلم تاریخی -پیامبری و استفاده از یک ضرباهنگ نسبتا سریع برای تعریف داستان زندگی حضرت مسیح (ع) اشاره کرد.
در اینجا خالی از لطف نیست که قسمتی از فیلم را با هم مرور نماییم.

           مریم مقدس

زکریا با مریم باکره روبرو می‌شود.مریم آبستن است و شکمش کامل بر‌امده است.چهره زکریا در هم می‌رود و با نگاهش با مریم حرف می‌زند.مریم نگاه به زمین می‌دوزد.زکریا از خانه به صحرا می‌زند و در آنجا با فرشته وحی روبرو می‌شود و او به زکریا نوید تولد عیسی (ع) را می‌دهد.زکریا به خانه باز می‌گردد و با مریم روبرو می‌شود .مریم لبخند می زند.زکریا هم شادمان است.
 
 
            زکریا

سینمای پازولینی به راستی ،سینمایی شاعرانه است.در پی سرودن فیلم است و به راستی در این کار استاد است.در تمام صحنه‌های ابتدایی فیلم تا بزرگ شدن عیسی (ع) هیچ دیالوگ خاصی بین شخصیت‌ها ردوبدل نمی‌شود.

نکته آخر اینکه پازولینی مارکسیست منحرف اخلاقی فیلم را به پاپ ژان بیست و سوم تقدیم کرده است.

 
پیر پائولو پازولینی

8:11 بعد از ظهر| بیست و نهم فروردین 1387
عشق در سال وفا

 

کتاب را نخوانده‌ام ، اما همین دیشب فیلم را دیدم.حالا نمی‌دانم اگر کتاب را بخوانم تصویر ذهنی‌ام از فیلم چقدر فرق خواهد کرد.آیا از آن بیشتر خوشم می‌آید یا برعکس.عشق در سال وبا داستان انتظار است.نمی‌دانم چرا داستان فیلم مرا یاد فیلم میل مبهم هوس بونوئل انداخت.اینجا هم داستان در مورد عشق نافرجام دو انسان به یکدیگر و عشقی دایی جان ناپلئونی هست که در پایانی خوش (و نه هپی اند) به فرجام می‌رسد.

 

گفتم که کتاب را نخوانده‌ام ، اما با جادوی مارکز ناآشنا نیستم.صد سال تنهایی و توفان برگش را خوانده‌ام.می‌دانم که تا چه حد با ذهن خواننده کشتی کچ می‌گیرد.نیوئل در اقتباس سینمایی از کتاب داستانی سرراست (نه فیلم لینچ) را برگزیده و دیگر سراغ تعبیرات و استعارات بیدلی نمی‌رود و میخش را همان ابتدای فیلم به درستی می‌کوبد.

 

بازی‌ها به جز در یک مورد روانند.دیگر کم‌کم باید نام پدیده‌ای به نام خاویر باردم را در فهرست بهترین بازیگران سینمای هنری و عاشقانه فراموش نکنیم.هرچند در ابتدای فیلم کمی احساس نگرانی در مورد شباهت صدای او با آنچه در پیرمردها وطن ندارند  به اجرا گذاشته بود مشاهده می‌شد ، اما در اواسط فیلم دیگر اثری از آنتوان شگر و حتی قهرمان دریای درون هم مشاهده نمی‌شد.

 

 گفتم بازی‌ها به جز در یک مورد روانند.بازیگر نقش پدر فرمینا خیلی مناسب ایفای نقش نیست و اصولا به نظر می‌رسد در واقعیت تفاوت سنی زیادی با جیووانا متزوگیورنو (بازیگر نقش فرمینا) نداشته باشد.

 

داستان فیلم ؛

کلمبیای قرن نوزدهم است و عشق پاک جوانی تلگرافچی به نام فلورنتینو آریزو (با بازی خاویر باردم) به دختر یک سرمایه‌دار به نام فرمینا دازا (با بازی جیووانا متزوگیورنو) با ورود رقیب عشقی قوی تری که دکتر خوونال اوربینو نام دارد به خطر می‌افتد.بعد از ازدواج فرمینا با دکتر ، فلورنتینوی سرخورده تصمیم می‌گیرد یاد و خاطره‌ فرمینایش را با آمیزس با روسپیان زنده نگاه دارد.او بعد از هر هم‌بستری شماره و نام و توضیحی در مورد زن یا دختر مورد نظر را در دفتری یادداشت می‌کند.پس از پنجاه و یک سال و نه ماه و چهار روز و البته پس از مرگ دکتر ، فلورنتینو که حالا به ریاست یک شرکت کشتی‌سازی رسیده است به عشق خود فرمینا که ٧٢ ساله شده است ،می‌رسد و با او هم‌بستر می‌شود./

 

تتمه؛

شاید تنها اشتباهی که فلورنتینو مرتکب شد جایی بود که در اولین دیدار خود با فرمینا به کلماتی که او داشت به شخص دیگری که املا یاد می‌گرفت هجی می‌کرد ، توجه نکرد.شکل صرفی یک فعل در سه زمان:


Mistake – Mistook - Mistaken

تکمله؛
چقدر در چند جا از میانسالی های فلورنتینو در فیلم گریم باردم به گروچو مارکس با آن عینک و سبیل معروف شبیه بود.

2:20 قبل از ظهر| دهم اسفند 1386
در ستایش شیطان
دیشب فیلم موضوع مبهم هوس را دیدم که مال بونوئل است. موضوع قابل توجه ایفای نقش شخصیت کونچیتا بود که توسط دو بازیگر انجام می شد و من خودم از نیمه های فیلم متوجهش شدم. این فیلم در مورد عشق هوسرانانه ی یک مرد میانسال و ثروتمند به یک دختر خدمتکار است و او دارد داستان خیانتهای او را به همسفرانش در یک کوپه ی قطار می گوید.
در ابتدای فیلم که او قصد سوار شدن به قطار را دارد , ما دختر را می بینیم که می خواهد سوار قطار شود و او نمی گذارد و یک سطل آب روی او خالی می کند. ولی دختر به هر ترتیب سوار قطار می شود و وقتی داستان وی تمام شده است به کوپه می آید و او نیز سطل آبی بر سر مرد خالی می کند. در طول داستان تعریف کردنهای مرد متوجه می شویم که از دختر متنفر شده است ولی وقتی او را در قطار می بیند دامن از دست می دهد ! و باز با او همراه می شود.در پایان وی که از حمله ی تروریست ها هراس دارد در یکی از همین حمله ها و بر اثر انفجار بمب همراه با دختر می میرد.
هر جا که بونوئل می خواهد نجابت و غرور دختر را نشان دهد از کارول بوکی و هر جا شیطنت و رذالت از آنجلا مولینا استفاده می کند که در جای خود جالب توجه است. در چند جای فیلم می بینیم که مرد کیسه ای بر پشت دارد و آن را در یک مهمانی جا می گذارد و می گوید که بعدا کسی را به دنبال آن می فرستد . این کیسه درپایان فیلم در دست زن خیاطی در یک مغازه دیده می شود که از داخل آن لباس زنانه ی خون آلودی را در می آورد و آن را می دوزد. دوربین حدود یک دقیقه روی آن زوم می کند.سپس مرد چیزهایی به کونچیتا می گوید که ما نمی شنویم و بعد هم انفجار در چند قدمی مغازه.

بالاخره بونوئل است و باید مهر سورئالیستی خود را پای هر اثرش بزند.


آنجلا مولینا - شیطان


کارول بوکِی - فرشته


لوئیس بونوئل - کارگردان فیلم
Design By : ITblog | Powered By : Blogfa | Special Thanks : Moniri